فلسفه و علوم اجتماعی

ترانه ی "عشق" آفاق و رستاک را دوست دارم، آنقدر دوست دارم که می توانم حس کنم منتظر یه دختر با موهای سیاهم یا مثلا جو بگیردم و به خاطر کسی سیگار را ترک کنم، بی آنکه سیگاری باشم. شب که از روی شبکه ها مثل جوی های آب می پرم و می گذرم، روی یک صحنه عاشقانه می ایستم. مرد می گوید اگر زانو بزنم این امکان هست که به ازدواج با من فکر کنید و زن بزرگترین لبخند دنیا را می زند. من هم دارم لبخند می زنم. چقدر فیلم عاشقانه دوست دارم. اصلا چقدر عشق دوست دارم.

خیلی می گذرد تا خودم را جمع کنم و بیایم اینجا که بگویم راستش این همه فکر و ذکر و نقش عشق مثل قند است، مثل شکر. کم اش خوب است. می زنی به چای زندگی و بعد باید بروی سرکار و ظهر، نهار بخوری و شب، شام و باز گاهی شاید کمی شیرینی هوس کنی و باید حواست باشد اصلا برای سلامتی خوب نیست.

اما اگر گیر بدهی، دیابت می گیری. من از این دیابتی ها زیاد دیده ام. آدمهایی که بند کرده اند به عشق. خوب است آدم گه گاه عاشق چیزی یا کسی بشود. عاشق رشته اش، دختر همسایه اش، پسر هم کلاس اش، عاشق آش رشته، عاشق پیرهنی که مامانش برایش دوخته...

ولی نمی شود هی بند کرد به عشق. نمی شود بخواهی همه اش عاشق همه چیز و همه کس باشی. به نظرم ما گول خورده ایم. همان طور که پای تبلیغات شکلاتها و بستنی ها گول می خوریم و به شیرینی معتاد می شویم. بعد ازدواج نمی کنیم که عاشق نیستم. ازدواج می کنیم با معشوقمان و بعد هیچ فکری نداریم که حالا زندگی با عشق یعنی چه،اصلا زندگی یعنی چه؟ ازدواج می کنیم و وسواس عشق می گیریم و هی ناله که همسرم را دوست دارم اما عاشقش نیستم...هی خمار عشق، چه باشد، چه نباشد.

باید بس کنیم. مخصوصا زنها. زنها در حالت پیش فرض شان، به حد کافی عاشق یک عالمه شی و شخص اند. بعد می روند عاشق یک مردهایی می شوند. بعد خمار می شوند.زندگی شان را دود می کنند.

گاهی می آیند پیش رفیقی که من باشم جگر می سوزانند. من هم می گویمشان که اگر طرفت آدم است،برو  یک جوری بگویش بیا به ازدواج با هم فکر کنیم.  عرضه داری یک زندگی بساز، نه که گند بزنی به زندگی خودت و او و روحتان .

آن بار که دوست عاشق بود و می دانست عاشق آدم چرندی شده،گفتمش برو سرت را گرم کن.تمرکز که برود عشق می رود.برو زندگی کن. گفتم اصلا زن بی خود می کند عاشق شود.مرض قند بگیرد، کور شود با مغز برود توی لجن یا اگر مثل تو قوی بود و کور نشد پای قلبش را ببرد، هی بشلد.گفتم گول خورده ای. عشق نه خوب است، نه خوش. مثل شکر است .گاهی بزنی به چای کار، درس، زندگی، آدمها...چای را سر بکشی بروی پی زندگی ات. اما اصلا برای سلامتی خوب نیست،


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/08ساعت   توسط ز.د  | 

سلام

پس از این همه و تازه یک عالمه دیگر شلوغ بازی و انتقاد در حوزه زنان ، یک جایی به من گفته بیا برای زنان برنامه پیشنهاد بده.

مسئله شان هم این است که دخترها و زنهای مخاطبشان که تحصیل کرده و احیانا شاغل هستند، از پس زندگی روزمره بر نمی آیند.یا به قولی در تعادل میان خود، جامعه و خانواده ناتوان هستند. بعد از من پرسیده اند به نظرت مهم ترین مشکل این زنان(و حتی خودت) چیست؟ برایشان چه کنیم؟

از شما دوست عزیز درخواست می شود به من کمک کنید و نظر بدهید لطفا.

به قول عزیزی گفت یه روز شما در همان حوزه ای که اپوزیسیون هستی، پوزیسیون می شی و اون وقت می فهمی چقدر سخت میشه کار متفاوتی کرد.

وااسفاه!چه کنیم؟

***

در همین باب حبیبم نوشت:

http://deevarha.blogfa.com/post/31

 

 


برچسب‌ها: زن
+ نوشته شده در  جمعه 1393/05/24ساعت   توسط ز.د  | 

می خواستم ساکت باشم، چون تهرانی نیستم، کارمند نیستم، چون شلوغ بازی را دوست ندارم،

اما آن بخش ماجرا که زنها به طرح جداسازی اتاق کارمندان زن و مرد اعتراض کردند مرا یاد چیزی انداخت .

آن سال که دانشگاه، سرویس دخترها و پسرها را جدا کرد، برخی شلوغ کردند.

راستش کل قضیه به نظر من هیچ بود.بچه ها اگر بد بودند، در غیر سرویس هم می توانستند بد باشند و اگر خوب بودند، در سرویس مختلط هم خوب بودند.

اما یک چیز من را ناراحت می کرد:اینکه دخترها از اختلاط دفاع می کردند.این برای من خیلی مسخره بود که دخترها برای بودن با پسرها بجنگند!

مگر چه افتخار یا فایده ای در چنین بودنی با مردها برای دخترها وجود داشت؟ اصلا حتی اگرباشد، این مطالبه از کلاس و شان دخترها به دور نیست؟

محرومیت از تماشای ورزش ها در سالن ها و ورزشگاه ها، محرومیت از برخی رشته ها، مشاغل، فضاها، ...محرومیت از امری لذت بخش یا مفید است.اما این طرح، دقیقا محرومیت از چی است؟

حالا هم برای من این حرص خوردن زنها معقول نیست. اگر قرار نیست اداره های محل بحث، مردانه زنانه شوند، پس مختلط اند. می ماند محل استقرار کارمندان!  کارمندها که دیگر در سن یادگیری نیستند که مثل دانشگاه بگوییم این جداسازی ، فرآیند رشد آنها را مختل می کند. اصلا چه فایده ای برمثلا هشت ساعت هم اتاقی بودن با یک مرد در فضای مزخرف اداره مترتب است؟

راستش من خیلی به آسیب های اختلاط فکر نمی کنم.چون کلّی دوست و فامیل کارمند دارم و هیچ وقت دوست ندارم آنها را آدمهای ناجوری در ارتباط با نامحرمان بدانم. اما اگر زنی از جداشدن اتاقش از یک مرد حس ناراحتی داشته باشد و حس کند محروم شده یا چیزی را از دست داده است، به نظرم بی کلاس می آید.

یک چیزی هست به اسم شان، کلاس، پرستیژ زنانه.همان چیزی که در فیلم های قدیمی خارجی به خاطرش مردها به زنها ادای احترام می کنند و دستشان را می بوسند، همان که به خاطرش قبلا مردها جلوی زنها هر حرفی نمی زدند، به خاطر همان ملکه ی درون هر زن است که به نظرم قشنگ نیست، یک زن بجنگد تا با مردی در اداره ای هم اتاق باشد.

مردها طلب کنند، هم گرچه زیبا نیست، اما من نگران شان خانم ها هستم و به نظرم باید برای چیزهایی جنگید که این شان را نقض می کنند.

پ.ن:درباب سایر بندهای مورد بحث صلاحیت اظهار نظر ندارم. چون دوست ندارم زنها این همه در مشاغل پست باشند، اما می دانم زنها ممکن است به دلایل زیادی خواهان این مشاغل باشند. همین.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/05/23ساعت   توسط ز.د  | 

 نشانه ها بیشتر و بیشتر می شد. دکتر همیشگی رفتیم. معلوم بود سردر نیاورده. بی خیال شدم.

درد که شروع شد ترسیدم. شجاعتم را جمع کردم که بروم بیمارستان. نه که او نگفت می برمت، خودم گفتم نه .توی دلم با خودم گفتم لوس نشو! از او که کاری برنمی اید.

یادم هست قبل رفتن به این فکر کردم که به کسی زنگ بزنم تا با من بیاید.اما بگویم بیا با من برویم دکتر؟ تا علاف بشوی، اعصابت خرد شود؟ چه خبراست که من تنها نباشم؟ تا وقتی دکتر جواب می دهد، کسی پیشم باشد؟از کسی که کاری برنمی آید.

دلم می خواست کسی بیاید. تمام طول راه گوشی ام را نزدیکم نگه داشتم. دلم می خواست کسی زنگ بزند که کجایی؟بیمارستان؟ بیایم تنها نباشی؟ اما من نمی گفتم بیا.کاش کسی خودش می فهمید و می آمد.

توی شلوغی بیمارستان، تنها بودم. می ترسیدم. گیج می خوردم. چرا نگفته بودم با من بیاید؟ از او کاری برنمی آمد. زنی توی سالن بلند بلند مویه می کرد. مادرش مریض بود یا مرده؟ اولش دلم سوخت.بعد که ترس جلو آمد و از چشمهای من به چشمهای بقیه آدمها جهید، دیگر دلم نمی سوخت.می خواستم یکی بهش بگوید قوی باش!

آن نشانه ها را گرفته بودم دست و یکی بعد از دیگری نوبت دکتر می گرفتم. اینکه نمی دانستند مهم نبود. مسئله این بود که من تنها بودم. با خاطرات بیمارستان. با حسادت به همه ی آنهایی که کسی همراهشان بود. یاد مرگ ها. بیماری های عزیزان.اشکهایم که می لرزیدند. لوس نشو. آزمایشها. نظم همیشگی التماس ها و بی اعتنایی ها.مریضهای روی تخت ها.خون کف اتاق نمونه گیری.قوی باش. معلوم نیست کی نوبتت شود.می ترسیدم.می داتستم کسی نمی تواند برایم کاری کند اما دلم بهانه ی آدمها را می گرفت.

وقتی آمدم خانه. جز ردّ یک احتمال خطرناک چیزی عایدم نشده بود.یادم نیست گریه کردم یانه. اما یادم هست که ترسیده بودم، مثل دیوانه ها هی زیر لب می گفتم هیچ کس نباید تنهایی به بیمارستان برود. یادم هست تصمیم گرفتم اگر دختردار شدم یادش بدهم لوس باشد. فهرست آدمهایی که شاید می شد باهاشان می رفتم را وارسی می کردم. یادم هست فکر کردم اگر پیر بشوم چه می شود.یادم هست دلم برای همه ی آدمهایی سوخت که تنها با دردهایشان مواجه می شوند، که کسی را ندارند برایش لوس بشوند یا دارند اما دلشان نمی آید یا اصلا بلد نیستند لوس بشوند. یادم هست دوباره به کل شاکله ی پزشکی مان فحش دادم. یاد حرف نوری افتادم که می گفت بمیرم تو خواهر نداری. یاد اینکه به هرحال کسی به جز خدا، همراه همیشگی آدم نیست،که رودربایستی هم ندارد، که هرچه آویزانش شوی مزاحمش نشده ای، که کار از دستش برمی آید،یاد اینکه آدمی تنهاست ...

نشانه ها همان طور که بی دلیل آمده بودند رفتند. ترس ماند. رودربایستی ماند. آرزوی قوی بودن ماند،تنهایی آدمیزاده ای مانده، خدا ماند...

دیروز که همه اش فکر می کردم این راهپیمایی چقدر  بی فایده است، از ما که کاری برنمی آید... با خودم فکر کردم حداقلش این است که با دردهایشان تنها نمی مانند.یا ...شاید کمی کمتر تنها می مانند.


برچسب‌ها: فلسطین, زن
+ نوشته شده در  شنبه 1393/05/04ساعت   توسط ز.د  | 

 کی ازدواج می کنی؟ چرا ازدواج نمی کنی؟ می خواهی با که ازدواج کنی؟ حتما می خواهی....(بسته به کلیشه ی فرد از من: هم رشته ای،آخوند، روشنفکر،دکتر، پولدار، بی پول، درس خوانده، غیر اصفهانی، اصفهانی...) باشد؟ چرا خودت اقدامی نمی کنی؟!! و...

واقعیتش این است که مدتها فکر می کردم اگر ازدواج کنم چشم ها ولم می کنند، دهان ها ولم می کند، سرها از توی زندگی ام می روند بیرون. خیلی از دوستان مجردم هم حالا همین فکر را می کنند و حتی انگیزه ی اصلی شان برای ازدواج این است که آدمها دست از سرشان بردارند.

اما یک نفر باید این را به آن دوستان بگوید. شما راحت نمی شوید.بعد از ازدواج اوضاع به مراتب افتضاح تر می شود: سرها تا توی آشپزخانه ات بو می کشند، چشم ها حالا نه فقط تو، بلکه همسرت، تک تک لحظه های با هم و بی هم بودنتان را می پایند، دهان ها درباره تان وراجی می کنند، پیش چشمتان باهم حرف می زنند، سوال می کنند. از لای پنجره ها، درها می خزند تو. هر کمدی که بازمی کنی، هر دری که می بندی، حرف که می زنی یا نمی زنی، وقتی باشی یا نباشی، توی قابلمه ات، توی کیف پولت، دور آینه، زیر صندلی...همه جا پر از چشم و دهان های مدام است... به گذشته ات، آینده ات، حال ات، بچه ی نداشته ات، خانواده ی جدیدت و هزار چیز دیگر پیله می کنند. چه شد که با این ازدواج کردی؟ آیا مجرد بودی می خواستی با چنین کسی ازدواج کنی؟ کجاها می روید؟ چه می خورید؟کی بچه می آوری؟چرا می آوری؟چرا نمی آوری؟ شوهرت ناراحت نمی شود که آرایش نمی کنی؟ مادر شوهرت دلش نمی خواهد که...آیا خواهرت ....چرا...کی...چگونه....

می دانم بچه بیاورم، بدتر می شود، نیاورم هم. آرایش کنم بدتر می شود؛ نکنم هم. هر روز گردگیری کنم هم، نکنم هم.هر غذایی بپزم هم....و تقصیر هیچ کس نیست. آنها می خواهند معاشرت کرده باشند، من هم راهی بلد نیستم تا ازاتاق بازجویی مهربانانه شان بگریزم. آنها هم نمی دانند که من را ناراحت می کنند. من هم بهشان نمی گویم...

پیام های اخلاقی

1-      از آدمها کمتر سوال بپرسید.

2-      کمتر درباره زندگی شخصی  آدمها نظر بدهید.البته همیشه می توان بدون خشونت، پیشنهادهای خوب داد.

3-      هر بار می خواهید حرفی بزنید فکر کنید آیا آن آدم را اذیت نمی کنید؟ آیا به او احساس گیر افتادن در ماجرایی جاسوسی را نمی دهید؟ آیا وسط زندگی اش نیفتاده اید؟

4-یادتان باشد سوال شما ممکن است این آدم را وادار به دروغی کند یا تصمیمی نادرست که بخشی از گناهش گردن شماست.

5-     اگر در جماعتی هستید که مدام وسط زندگی شما وراجی می کنند، به این خاطر ازدواج نکنید. چون بعد از ازدواجتان اوضاع وحشتناک تر خواهد شد.به این خاطر بچه دار نشوید، روش خانه داری تان را عوض نکنید،...همان حکمت دهان مردم را نمی شود بست.

6-     اگر یک عالمه سر و دهان و چشم توی زندگی تان وول می خورد سعی کنید نامرئی شوید یا راه مسالمت آمیزی پیدا کنید که بدون قطع ارتباط، بتوانید مرزهایتان را مشخص کنید. این کار را یاد من هم بدهید.لطفا.

7-    قطع ارتباط نکنید. هر دوست و آشنای مطلقه و دعوایی که می شناسم ویژگی مشترکشان ، قطع ارتباط با دوست و فامیل و خلاصه همه به غیر از خانواده ی درجه یک بوده است. دلیلش را نمی دانم. روان شناسان بررسی کنند.


برچسب‌ها: ازدواج
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/04/30ساعت   توسط ز.د  | 

از خدیجه نیاموختیم

و بزرگ نشدیم

و ثروتمند نشدیم

و همسرمان، مبعوث نشد

و فرزندمان، فاطمه نشد

و سرزمینمان در جاهلیت ماند،

بس که ما خدیجه نشدیم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/18ساعت   توسط ز.د  | 

اجازه دفاع دکتری – در دانشگاه ما و بسیاری دانشگاه های دیگر- مشروط به آن است که دانشجو یک مقاله فارسی و یک مقاله انگلیسی آی. اس. آی چاپ کند.

بگذریم که کسی به دانشجو مقاله ی فارسی نوشتن هم یاد نمی دهد، چه رسد به انگلیسی آن هم در سطح آی.اس.آی.

قانون گذار که این را دید گفت مهم نیست آی.اس.آی باشد. فقط انگلیسی باشد.

حالا هزارتا مجله هست که پول می گیرند و تقریبا هر مزخرف انگلیسی را چاپ می کنند. بچه ها می خواهند دفاع کنند وگرنه جریمه می شوند. برای همین مقاله هایشان را می فرستند به همین در و دکان های خارجی، سیصد دلار، صددلار، صد و پنجاه یورو...به هند، اروپای شرقی، پاکستان که سهل می گیرند و بازار داغی دارند... روزی چقدر ارز از کشور به مصوبه ی مسئولین کشور خارج می شود؟ ارز بماند، چقدر عزت ما می رود ؟

ما زیر بار نرفتیم. گفتیم این کار را نمی کنیم. گفتند پس به جای یک مقاله انگلیسی، باید دو تا فارسی چاپ کنید. اینکه در مملکت خودمان دو مقاله ی فارسی، به اندازه ی یک مقاله انگلیسی احترام و ارزش دارد، خوب نیست. با این حال خفتی که درون خانه بکشی بهتر از آن است که بیرونی ها هم بفهمند. برای همین پذیرفتیم.

حالا از این هم ناامید شده ایم. مجله های فارسی جواب نمی دهند، دیر جواب می دهند، اصلا مقاله ی دانشجو چاپ نمی کنند...

کم کم می گوییم چه فرقی دارد وقتی عزت آدم برود؟ وقتی قاعده اش این است که زنگ بزنی مجله ها التماس کنی؟ شاید بهتر است پول بدهی به همان خارجی ها، اما التماس نکنی.

ما بچه های شماییم، شما که شعارعزت می دهید، شعار ایران، زبان فارسی، مبارزه با غرب و داعیه مرجعیت علمی اش... همین شما که فقط مقاله انگلیسی را علم می دانید!  همین شما که داور مجله های فارسی هستید و جواب ما را نمی دهید. همین شما که قانون های باکلاس می نویسید. همین شما که مارا در صورت تاخیر،جریمه ی میلیونی می کنید. بعد هر مجله ای که دو سه تا مقاله انگلیسی از دانشجوهایتان چاپ میکند را می برید جزء فهرست سیاه !

***

شما یکی از آنها نمی شوید. اگر همه ی ما همه عمرمان را مقاله انگلیسی چاپ کنیم و هی اسم شما و دانشگاه ها را توی مجله های آنها ببریم، باز هم یکی از آنها نمی شویم. گرچه عمله ی بهتری برایشان خواهیم بود. عمله ای که برای کارگری اش پول هم می دهد.

ما بچه های شماییم و سعی کردیم عزتمان را حفظ کنیم. یادتان باشد. شما ما را فروختید.

اما بای ذنب؟ ما می خواستیم مثل شما باشیم، شما که فکر می کنید دانشجو  در دانشگاه  موجودی موذی و اضافه است و باید به هر قیمتی بیرونش کرد، شما که ما هر روز به چشمانتان نگاه می کنیم.


برچسب‌ها: دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/04/14ساعت   توسط ز.د  | 

نمایندگان مجلس شورای اسلامی برای جلوگیری کردن افراد جامعه از پیشگیری باروری و بارداری، اقدامات تنبیهی‌ دو تا چهار سال حبس را برای این افراد در نظر گرفته‌اند.

*****

 اصلا نیازی به صحبت هست؟

فقط چند سوال:این فکر بر اساس چه مطالعاتی مطرح شد؟چه کسانی و چند دقیقه به این قضیه جمعیت فکر می کنند؟ فکر یعنی چه؟آیا مطالعه روشهای موفق در سایر نقاط جهان در راستای افزایش جمعیت کار خیلی سختی است؟آیا یک نماینده نمی تواند از فک و فامیل خودش حداقل بپرسد که چرا بچه دار نمی شوند و یا فقط یک بچه دارند؟ آیا اینها عمدا می خواهند نگرانی رهبری را در جامعه نامطلوب نمایش دهند یا سهوا چنین می کنند؟

دلواپس نیستم.می دانم این قانون هم مثل قانون های حجابمان هیچ چیز را بهتر یا حتی بدتر نمی کند. اما مردم را عصبانی میکند، بهشان حس توهین می دهد، بعد کار ما را زیاد می کند، ما که روی پیشانی مان نوشته این مملکت را، این نظام را، این دین را دوست دارد.

ما که جای شما فحش می شنویم، جای شما دفاع می کنیم، جای شما فکر می کنیم...

حتی حرفم نمی اید فقط دعا می کنم خدا سلیقه بدهد، خلق خوش بدهد، کنار هر انذار یک بشارت بدهد....

یا حداقل به ما بی خیالی بدهد.

 

 


برچسب‌ها: فرهنگ نقد
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/04/04ساعت   توسط ز.د  | 

آدم- یا حداقل آدم هایی- بعد از ازدواج حس می کنند شده اند آلیس در سرزمین عجایب. بعد به هر راهنمایی چنگ می زند. من این کتابها را پسندیدم:

1- رازهایی درباره زنان(باربارا آنجلیس): اگر مردها این را می خواندند خیلی از مصائب بشریت به ویژه در آغاز ازدواج حل می شد. ولی خانم ها! من تا حالا هیچ مردی ندیده ام که از این کتاب ها بخواند چون به قول نویسنده مردها همه چیز را میدانند.نهایتش شما میتوانید خودتان بخوانید و بعد در قالب خواسته های خودتان اینها را به همسرتان بگویید.چون خیلی وقتها خودتان هم نمی دانید دقیقا مسئله تان  چیست.

2-رازهایی درباره مردان(باربارا آنجلیس): با خواندن این قبیل کتابها می فهمید کلیشه جنسیتی نه تنها عیبی ندارد بلکه خیلی هم خوب است چون آدم میفهمد فقط شوهر خودش فلان ویژگی را ندارد بلکه همه مردها همین طورند.

3-رازهایی درباره عشق(آنجلیس): درسته که ایشون خیلی حرف میزنند و من قبلا فحشش میدادم ولی کتاباش به درد بخوره خب.این کتاب هم یه راه هایی برای حل مسائل احساسی پیشنهادمیده.

4- عیبم مکن دوستم بدار: یادم نیست مال کیه. قدیمی هم هست.کتابخانه ها دارند.تقریبا بهترین کتابیه که من درباره زندگی مشترک خواندم. شعارش اینه که دست از عوض کردن هم بردارید. زندگی مثل یه رقص دونفره است.خودت تغییر جهت بدهی، همسرت هم میاد.

5- محرمانه با همسران(فتحی- تیموری، موسسه حیات طیبه): یک کتاب مختصر و مفیددرباره ی امور خصوصی همسران.

ان شاءالله ادامه دارد


برچسب‌ها: ازدواج
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/04/01ساعت   توسط ز.د  | 

مطرح کردن آمار تجرد قطعی موجب ایجاد مشکل در جامعه می‌شود و به هیچ وجه موافق رسانه‌ای کردن آن نیستم. در مقابل لازم است این وضعیت به اطلاع مسئولان رسانده و اقدامات آنان برای حل این مشکلات پیگیری شود. شما می‌دانید که رسانه‌ای کردن آمار تجرد قطعی چه بلایی به سر دختران و پسران مجردی می‌آورد که سن 30 سالگی را پشت سر گذاشته‌اند؟ این کار باعث خدشه‌دار شدن عزت نفس آنها می‌شود و مفاسدی را در جامعه به وجود می‌آورد و حتی ممکن است به ازدواج شتاب زده آنان بینجامد. بنابراین باید راه‌ حل کاهش تجرد قطعی را رسانه‌ای کنیم نه آمار آن را.

باشد.حالا هی اعلام کنید.بعد هی گشت ارشاد راه بیاندازید. بعد هی مشاورهای مشنگ به دخترها بگویند باید به هر طریقی پسرها را جذب کنی.بعد مینو به هر مزاحم تلفنی امید ببندد. بعد مادر یاسی مجبورش کند عمل بینی انجام دهد.  بعد هی توی فیلم ها بگویید شوهر کجا پیدا میشه بعد...

بای ذنب قتلت؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/03/26ساعت   توسط ز.د  |