فلسفه و علوم اجتماعی

خمینی برای ما دروازه ورود به دنیای جدیدمان بود. آگاهی ما با خمینی و از خمینی شروع شده بود. ما قادر نیستیم این آگاهی را دور بزنیم و به دوران پیشا خمینی بازگردیم. همان طور که قادر نیستیم این آگاهی را یکباره منهدم کنیم و قدم به دوران پساخمینی بگذاریم. البته میشود که ما به این آگاهی پشت کنیم، میشود برگردیم به سطحی که هنوز خمینی را کشف نکرده بودیم و دلمان را خوش کنیم به زیستن در همان سطح. اما نمیتوانیم رابطه مان با او را منهدم کنیم. رابطه ای که برای مدت مدید قوام مان را درون آن جستیم. باید برای زینب بگویم که چه قدر دلم میخواست و میخواهد این راه را ادامه بدهم، این جهانی را که او گشوده است بزرگتر کنم.  بگویم چه طور همه ناکامی های سیاسی و اجتماعی  که درون همین جمهوری اسلامی تجربه کردم، من را بیشتر و بیشتر به مرکزی نزدیک کرد که او از آن سخن میگفت:

و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی، قال یا قوم اتبعوا المرسلین.

و از دورترین گوشه شهر، مردی دوان دوان آمد، گفت ای مردم، پیامبران را پیروی کنید.

از

http://deevarha.blogfa.com/post/42

+ نوشته شده در  جمعه 1393/11/17ساعت   توسط ز.د  | 

خداوند می فرماید «من هرگز تو را ترک نمی کنم و  وا نمی گذارم»(صحیفه یوشع،باب1، آیه5)

تعهد یعنی شما آنجا خواهید بود، حتی اگر کار گره بخورد.اما چرا باید ناراحتی را تحمل کرد و رها نکرد؟

معمولا اشکال ارتباطی به این معناست که هر دو طرف نیاز به رشد و تغییر دارند. بدون تعهد، جدایی راحت ترین راه خلاصی است. اما ماندن و تغییر اغلب پاداش کلانی نصیب ما می کند. مشکل اینجاست که دونده ماراتن در میان مسیر نمی تواند خط پایان را ببیند و فقط تعهد رسیدن به آن نقطه است که سبب می شود او بدود.

به بیان دیگر رابطه مثل تن دادن به جراحی سختی برای درمان است. جراحی بدون تعهد یعنی بیمار وسط عمل جراحی تصمیم بگیرد از تخت پایین بیاید. او قبل از اتمام عمل شفابخش، می میرد.

گاهی خدا در زندگی زناشویی تصمیم به درمان شما می گیرد ولی فقط تعهد است که شما را تا پایان عمل روی تخت نگه می دارد.در عین حال تعهد، امنیت و پیشرفت در رابطه را ایجاب می کند. زیرا اگر قرار است مدت مدیدی با کسی باشی، بهتر است کارها را روبه راه کنی و گرنه سختی بیشتری می کشی. پس باید شروع به عمل کنی.

به قول یوحنا«ایمان بدون عمل بر باد است»(رساله یعقوب،باب2،آیه17) درست مثل ایمان، عشق هم لزوما باید به عمل منتهی شود.

*مرزهای زناشویی-نوشته هنری کلود،جان تاونزند-ترجمه هادی همامی-نشر دانژه-1387-صص153-155

پ.ن1) خانم گفت: هر مشکلی درسی برای ما دارد. اگر درسش را یاد بگیری حل می شود؛ وگرنه تا ابد دنبالت می آید، در کار جدید، کشور جدید، پس از طلاق، در همسر بعدی و...

پ.ن2) روانشناسی بومی می تواند از این کتاب خوب روانشناسی-که شدیدا هم مسیحی است- چیزهایی یاد بگیرد.

پ.ن3)نظر به تذکر دوستان لازم به ذکر است من نمیگم با هر بدبختی ای بسازید. اما گمانم ما داریم هنر حل مسئله را از دست می دهیم. حل مسئله نیازمند قدری ماندن و صبوری است. و البته که نیازمند فعالیّت، تفکر، مشورت، روش های نرم، سخت و..است و البته که شاید پس از تلاش، بهتر است بی خیال مسئله شد و رفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/11/07ساعت   توسط ز.د  | 

صل من قطعك,واعط من حرمك,واحسن الى من اساء اليك وسلم على من سبك.وانصف من خاصمك , واعف عمن ظلمك كما انك تحب ان يعفى عنك, فاعتبر بعفو الله عنك.الا تـرى ان شمسه اشـرقت علـى الابـرار و الفجـار. و ان مطـره ينزل علـى الصالحيـن والخاطئيـن.

با كسـى كه ازتو بريده بپيـوند, وبه آن كـه از تـو دريغ كرده بخشش كن, وبا كسى كه به تو بدى كرده نيكى كـن. و به كسى كه به تو دشنام داده سلام كـن. و باكسى كه به تـو دشمنـى ورزيـده انصاف ورز. و كسـى كه تـو را ستـم ورزيده عفو كـن, همچنان كه دوست دارى كه از تـو گذشت شود. به عفو خدا از خودت عبرت گير, آيا نمي بيني كه آفتابـش بر نيكان و بدان هر دو مـى تابـد و بارانـش بر شايستگان و ناشايستگان مى بارد؟ (امام صادق ع)

 

«قادر بودن برای عزیز داشتن آن‌چه که در دوست می‌تواند او را روزی به دشمن بدل کند، نشانه ای از آزادی است. خود ِ آزادی است.» - دریدا


برچسب‌ها: دین
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/10/24ساعت   توسط ز.د  | 

اصلی هست که میگوید کمیّت از یک جایی به کیفیت تبدیل می شود.  

گفتم که گمانم این اصل در هرجا غلط باشد،  در روابط انسانی درست است. طرف عشقش گذشت، این هم طرف دیگرش:

-         فر اجاق گاز خراب است و اهمیت این خرابی برای شما 1 از 20است. پس با آرامش از همسر می خواهید که تعمیرش کند. شما 7ماه به فر گیر می کنید و همین تقاضا را مطرح می کنید. همسر که می بیند قضیه مهم نیست، معصومانه اعتنا نمی کند. تا اینجا کمیت را داشته باشید.

یک روز در ماه هشتم خرابی فر، شما قاطی می کنید. به این نتیجه می رسید که همسر به زندگی اش اهمیت نمی دهد. اصلا هیچ وقت به شما توجه ندارد. پای فر نشسته اید و  زار می زنید و دوست دارید خودتان را با فر بکشید تا همسر اهمیت قضیه را درک کند.

یک ساعت بعد خودتان و همسر از این کیفیت هاج و واج به فر خیره شده اید.

در هر حوزه ای از روابط رسمی، کاری، دوستانه و...پیش می آید که تکرار یک امر ناخوشایند کوچک ناگهان ما را درهم می شکند. و خودمان هم تعجب میکنیم که چرا همچین چیز مسخره ای باید مرا/طرف را به هم بریزد.

نتیجه اخلاقی این داستان : مواظب باشیم. اگر 5بار کاری کردیم که حس کردیم طرفمان یک درجه ناراحت شد، حواسمان را جمع کنیم. شاید بار ششم او را از دست بدهیم. اینکه چیزی به لحاظ کمّی اهمیت کمی دارد، گولمان نزند. وقتی خودمان یکهو به چیزی که همیشه تحملش کرده ایم، واکنش نشان می دهیم، لزوما دیوانه نشده ایم. شاید این زخم های کوچک آنقدر روی هم آمده اند که حالا تبدیل به یک شکاف عمیق شده اند.

+ نوشته شده در  جمعه 1393/10/05ساعت   توسط ز.د  | 

صفحه‌ها

حاج آقا وبلاگ1بالای منبر است. قبلش هم حاج آقا وبلاگ2 منبر بوده است. خانمش، وبلاگ متروک نیامده است.مامان حاج آقا2 مرا با وبلاگ جون3 اشتباه می گیرد و زیارت قبول می گوید. وبلاگ4 پیامک می دهد که نمی تواند بیاید. خانم وبلاگ5 دنبال بچه اش می دود و مواظب است بچه دست به سیم ها نزند. بعد شوهرش، آقای وبلاگ6 را صدا می زند که بیاید بچه را بگیرد. نفسی تازه می کند و مرا در ذهنش سرچ می کند. می شناسد و نمی شناسدم. هی وسوسه دارم بروم بگویمش : سلام. من عقل و زندگی هستم.

آدم ها

 دلم هوای مریم را کرده.  دوست دارم با او و فاطمه ها بروم بیرون. کاش حاج خانم از این سوءتفاهم در می آمد که من درس دارم و می گذاشت ببرمشان کلیسا.گو اینکه واقعا کار دارم و آقا و خانم دکتر هم کمکم نکردند.  اما مهم نیست. مهم این است که دوباره به زودی همه شان می روند و من این روزها را میان بودن و نبودنشان از دست داده ام.

. شاید بروم توی وبلاگ یکی شان و بگویم دلم می خواهد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/10/02ساعت   توسط ز.د  | 

استاد ملکیان درباره ازدواج حرفهایی زد که شاید خلاصه اش این است که ما گاهی کیفیّت را فدای کمیّت می کنیم. الکی به زور چهل سال با یکی زندگی می کنیم و خیانت و بدخلقی و سردی و..می کشیم. خب اگر این زندگی کیفیت ندارد، تمامش کنیم.

مسئله ی آقای ملکیان درست است اما به نظرم یک چیز این وسط جامی ماند:

گاهی کمیّت به کیفیّت تبدیل می شود.

(این همان چیزی است که خیلی از آدمهایی که ازدواج عاقلانه و حتّی سنتی (در مقابل عاشقانه) را توصیه می کنند، تجربه کرده اند. آنها با یک قول کمّی به هم پیوستند و تصمیم گرفتند کاری کنند که تا آخر عمر با هم بمانند. در این راستا یک سری کار مثبت را مدام تکرار کردند و ناگهان از یک روزی عشق زاده شد. برای همین است که خیلی از مامان و باباها و پدرومادربزرگ ها کلا ما را نمی فهمند. آنها از کمیت به کیفیت رسیدند. ما میخواهیم از کیفیت عشق به کمیت سالهای زیاد زندگی برسیم.)

شاید در این روزها و روزها را با هم گذراندن و بله استاد! با سختی، با گاهی دعوا، اصلا بی عشق گذراندن، چیزی باشد. شاید بیش از یک نسخه برای عشق باشد. اصلا شاید نکته ی ازدواج و تلاش برای طلاق نگرفتن، همین باشد. چیزی که در عشق آزاد و دوستی و ازدواج های مدنظر استادملکیان نباشد.

شاید این تلاش سخت برای بیشتر ماندن با هم و با گذشت از گزینه های بهتری که دوروبر چشمک می زنند، یکهو به کیفیتی برسد که در هیچ جایی جز یک رابطه ی طولانی پیدا نشود. خلاصه همان داستان سر قول ماندن در شادی و غم، بیماری و تندرستی، فقر و ثروت...قولی که نمی دانیم تا کی می توانیم نگهش داریم. شاید در همین روال ظاهرا خسته کننده و کسالت بار چسبیدن به یک نفر، هیجانی باشد. اصلا در این امر ظاهرا معلوم، قمار بیشتری است: تو  سعی می کنی با یک نفر بمانی، علی رغم اینکه نمی دانی چه خواهد شد.

این هم برای خودش یک جور ماجراجویی است.

پ.ن:همان حرف شازده کوچولو و قضیه زمان و گل سرخ.


برچسب‌ها: ازدواج
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/25ساعت   توسط ز.د  | 

دارم نان محلي مي خورم  كه از زن فروشنده مترو خريدم  و به نانهايي فكر مي كنم كه ديگر پخته نخواهند شد، پيرزن ها مي ميرند و راز عطر و طعم نانهايشان را با خود خواهند برد،

از گیس طلا در http://gistela.blogfa.com/post-1074.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/09/12ساعت   توسط ز.د  | 

پس از ماجرای غم انگیز اخیر  فلسفه، متوجه یک نکته وحشتناک شدم: من زیاد تعجب نکرده بودم. زیاد عصبانی نبودم.کرخت شده بودم.

من این طوری نبودم. از کی اینطور شدم؟

شاید همین دوسه سال اخیر. برای مجوز دفاع باید دو مقاله، یک ISIو یک علمی پژوهشی چاپ می کردیم. من سعی کردم ISIچاپ کنم ولی به کمک احتیاج داشتم و وقت که دریغ می شد.

 پس از مشورت با دوستان و اساتید به بلاهت من بسیار خنده شد: «مقالهISI واقعی؟خیلی از اساتید هم ندارند. انگلیسی باشد، کافیه.» گرچه حس خوبی نداشتم، اما خود مسئولین هم تصدیق کردند.

تا امروز تلاش من برای چاپ مقاله انگلیسی در مجلات معتبر داخلی هنوز ادامه دارد!یعنی هنوز جواب نداده اند.

و اما خارجی ها. پس از تلاش های ناکام و کمک خواستن از اساتید خارجی و ایمیلی که بی خود و بی جهت وقت می گذارند، فهمیدم زمان زیادی برای آموختن، نوشتن و چاپ مقاله انگلیسی حسابی نیاز دارم. دانشگاه بچه ها را به طور تصاعدی و با رقم های میلیونی جریمه می کرد.

پس از مشورت با اهل فن و اساتید و حتی مسئولین پژوهشی به بلاهت من بسیار خنده شد:«بفرست به پولی ها. معتبر نیست اما انگلیسی که هست.» شرف من که تا اینجا کوتاه آمده بود، دچار احساسات ملّی گرایانه شد.

با چند دانشجوی دیگر نامه نگاری را شروع کردیم، گفتگوی چهره به چهره، امضا جمع کردن و...قانون برای ورودی های جدیدتر تغییر کرد و گویا ضرورت مقاله انگلیسی حذف شد.خب ما چه باید می کردیم؟« بفرست به پولی ها. معتبر نیست اما انگلیسی که هست»

به مسئول محترم گفتم که اگر این قانون غلط است، برای همه غلط است. به بلاهت من خندید: «واقعا فکر می کردی شما هم مشمولش می شوید؟ اگر کمک مالی نیاز داری بگو تا راهنماییت کنم.»

من یک انقلابی درستکار نبودم، من یک گدای ابله بودم.

و اما مقاله علمی پژوهشی:

من مقاله ای را هم زمان به دو مجله نمی فرستم. در این زمینه هنوز به بلاهت من خنده می شود. استاد می گوید:«وقتی آنها به تعهد پاسخگویی شان در قبال تو پایبند نیستند، تو هم در قبال آنها تعهدی نداری.»

مجلات پس از ماه ها و احیانا بیش از یک سال اگر جواب می دادند، جواب های بی سرو تهی می دادند: «موضوعتان به ما ربط ندارد.(فهم این چقدر زمان لازم دارد؟ یا مشکل بعدی) داور نداریم. ما درباره فلانی مقاله چاپ نمی کنیم. نویسنده در نوشته غایب است. ارجاعات کافی نیست، از خودت درآورده ای...»

پس از مشورت با اهالی صنف به بلاهت من و تلاش هایم در جهت اصلاح مقالات بسیار خنده شد:« قلقش دستت نیست. سیستم التماس هم زمان میبرد. هی باید زنگشان بزنی التماسشان کنی. چون وقتی نمونده یا یه پارتی پیدا کن یا اگراستادت اهل همکاریه، بده ببره تو مجله خودش، چاپ کند. »

این فقط یکی از راه های تبدیل فضیلت به بلاهت است. این همه فقط ناظر به یک قانون دو خطی برای گرفتن مجوز دفاع.

وارد خاطرات دیگر تحصیلی، مصاحبه های شغلی، روش های موفق و مطمئن بورسیه شدن (در همه دولتها)، پرسش های گزینشی که شما را وادار به دروغ یا انصراف می کند ...نشویم.

وقتی قانونی ناممکن می گذاریم، وقتی راه های قانونی عمل کردن مسدود است، وقتی خود بزرگترهایی که قانون را نوشته اند، به طور نمادین هم انجامش نداده اند، وقتی آدمهایی که سعی می کنند درستکار باشند، ابله هایی می شوند که به هیچ جا نمی رسند و حتی مجازات می شوند، وقتی سیستم موارد متعددی از افراد غیر درستکار یا سطح پایین را ارتقا می دهد، وقتی صاف تو را مواخذه میکنند که چرا حقیقت را می گویی...برای چه باید از این نتایج تعجب کنیم؟

گذشته از قوانین، برخی مفاهیم درست و نادرست هم مرز روشنی ندارند: خفت کشیدن و پیگیری، یادآوری و پارتی بازی، رعایت اقتضائات محیط و ریا و نفاق، توانمندی اداری و آویزان شدن، تحقیق و تجسس....

بدیهی است من همه ی رشد یافتگان در دانشگاه، همه ی مقاله دارها، همه ی موفق ها را نادرست نمی دانم. ولی از درستکاران چه می ماند؟


برچسب‌ها: فلسفه, دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت   توسط ز.د  | 

یکی از برنامه های اعلام شده در هفته ی بسیج:

تجلیل از شهدای شهرستانی!


برچسب‌ها: فرهنگ نقد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/02ساعت   توسط ز.د  | 

آقا دارد به سمت من می آید. میانسال است و ظاهر زحمتکشی دارد.

یک دستش کمی به عقب مایل است، انگار که قایمش کرده.

مستقیم به سمت من می آید.

یک لحظه پلاستیک را در دستش تشخیص می دهم.

یک  ثانیه تا دیدن محتویات پلاستیک طول می کشد،  یک ثانیه که قلب من ضربانش چندبرابر می شود، می خواهم چادرم را روی صورتم بکشم و نمی توانم، می خواهم مسیرم را عوض کنم و نمی توانم، در یک ثانیه صورت عزیزانم را می بینم، به همسر فکر می کنم،به آینده ای بدون چهره، می ترسم،می ترسم،من ترسو نیستم،ولی خیلی می ترسم.

مرد جلو می آید و داخل پلاستیکش را می بینم و رد می شود ؛

چند ساعت طول می کشد که دلم قرار بگیرد.


*روضه که می روید لطفا به قربانیان اسیدپاشی دعا کنید. به پلیس ها دعا کنید . به همه زنها دعا کنید.به همه آدم ها دعا کنید.



برچسب‌ها: زن, فرهنگ نقد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/08/18ساعت   توسط ز.د  |