فلسفه و علوم اجتماعی

1-   نگران ما نباشید. ما به ترس عادت داریم. به ترس از صبح، خلوتی ظهر یا شلوغی شب، ترس از پیاده یا سواره بودن یا مترو، ترس از چادری که کشیده شود یا کم حجابی، ترس از حرفها یا دستها یا تنه ها، ترس از ماشین های شیک یا موتورها، و ترس  و خاطره های ترس. به این هم عادت می کنیم.

2-   اما مردها را دریابید. آنها عادت ندارند. پدرها می ترسند. شوهرها، برادرها، پسرها. خب راستش این یکی واقعا فرق دارد. آنها می دانند زن های زندگی شان پر از خاطرات بد و ردّهای نامحرم اند؛ اما خدا را شکر، اغلب این خاطره ها نامرئی است. زنها تا جایی که بتوانند پنهانش می کنند و زندگی ادامه می یابد.

اما اسید چیز دیگری است: یک صورت پر از زخم. بچه ها دیگر به سمت مادرشان می دوند؟ پدرها عروسی دختر را می بینند؟ برادرها می توانند نگاهش کنند؟ شوهرها چه کنند؟ چه می توانند بکنند؟

مردها ترسیده و عصبانی اند. بماند که دل مادر قصه ی دیگری دارد.

3- بدین وسیله از فرمانداری محترم اصفهان تشکر می کنم  که هی تهدید برای ما در شبکه اصفهان زیرنویس می کنند و به ما درباره عواقب هر اعتراض و تجمعی هشدار می دهند .

3-   بازخواني مصاحبه‌هاي مسئولان نيروي انتظامي به روشني نشان مي‌دهد که آنان تنها زماني مردم را در جريان قتل، کودک ربايي و تعرضهاي سريالي قرار مي‌دهند که مجرم را «دستگير» کرده باشند و ظاهرا دستگيري متهم را از به حداقل رساندن تعداد قربانيان مهمتر مي‌شمارند.(منبع: http://www.tabnak.ir/fa/news/13935 و هم چنین  www.tabnak.ir/fa/news/9790 و مقالات مرتبط)

آقای مطهری هزارسال پیش مجموعه مقالاتی نوشت که بی خود و بی جهت بود.

4-    این زنها قربانی مسائل شخصی شده اند. یکی شان مطلقه بوده است. آن یکی هم انگار ...

مثل  تجاوزها، صاف بگویید که تقصیر خود زنها بوده است!

5-   نمی دانم چرا امام علی (ع) تکذیب نمی کرد، ماست مالی نمی کرد، الکی نمی گفت متهم را گرفته، خلا قانونی هست، نیست،...خودش به مردم اش می گفت که کجا خلخال از پای زن یهودی کشیده اند و می گفت بر این مصیبت باید جان داد.

****

اصفهان، کوبانی، دانشجویان مفقود در مکزیک، بوکوحرام، افغانستان، فلسطین...برای فرج دعا کنیم.

 


برچسب‌ها: زن, فرهنگ نقد
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/03ساعت   توسط ز.د  | 

آدم باید گاهی برود؛

شاید اتفاق جدیدی بیافتد،

شاید ...

آدم باید حداقل کمی برود،

شاید کسی دل تنگ آدم شود.

می خواهم کمی بروم.

در پناه خدا باشید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/21ساعت   توسط ز.د  | 

استدلال شما ضعیف است.

ادعای شما بدین معناست که...

منظورت از این جمله چیست؟

***

نه! خبری از چنین حرف هایی نیست. چه مقاله بدهی و چه در جلسه دفاع باشی، همیشه حرف این است که:

ارجاع هایت زیادی کم یا زیادی زیاد است، معادل انگلیسی این کلمه را بنویس،سابژکتیو بهتر است یا سوبژکتیو و یک عالمه کلمه مترادف با کلمات تو که به نظر آنها بهتر است.

حرف چندانی درباره ی محتوا نیست.

این بود آرمان های و امید های ما به اهل فلسفه؟ این ابناء الدلیل؟


برچسب‌ها: فلسفه, دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت   توسط ز.د  | 

نباید باورت بشود.

هر چقدر هم طرفت روشنفکر بود و تو فراجنسیتی رفتار کردی و اصلا مردانه بودی، باز نباید باورت بشود که او یادش رفته.

البته باید سعیت را بکنی تا این اتفاق کمتر رخ بدهد و دیرتر. اما یک گوشه ذهنت احتمالش را نگه دار تا شوکه نشوی.

چون عاقبت یک روز که خیلی معقول و مردانه مثل همیشه هستی، آقای روشنفکر به تو می گوید که آن کارت یا مثلا طرحت یا فلان نوشته ات زنانه بوده و این یک فحش است.


برچسب‌ها: دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/12ساعت   توسط ز.د  | 

می خواهم تمام شود.

ولی به روز بعد از تمام شدن دانشگاه که فکر می کنم، کرخت می شوم.

بر سر آرزوهایم چه آمده و شوقم و امیدم؟

قاصدکی از جلویم می گذرد. دلخوش می شوم که خبر خوشی در راه است. امیدی هست.

فکر می کنم چرا دانشگاه قد یک قاصدک هم عرضه نداشت؟

یا از آن طرف

دانشگاه چه طور از پس منهدم کردن امیدها و انرژی های این همه جوان برمی آید؟چه تحویل می گیرد و چه پس می دهد؟


برچسب‌ها: دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/06ساعت   توسط ز.د  | 

استاد:این چند صفحه ارجاع نداره.

من: تحلیل بنده است.

استاد می خندد: شما آخه مگه..؟ ببر ارجاعاتش را درست کن.

چندی بعد:

استاد:مقاله ات خوبه .ولی نویسنده در آن کمرنگه.

من: ترسیدم بگید چرا ارجاع نداره.

استاد: نه. شما دیگه در مرحله ای هستی که انتظار میره نظر بدهی.

یک هفته بعد:

استاد: جسارتت قابل تحسینه ولی درست نیست...کارت، احساساتیه...چرا گفتی این جالبه؟ چرا اون را گفتی قوی تره؟...

من: شما فرمودید.

استاد: بله ولی بالاخره باید اینا را اصلاح کنی.

یک روز دیگر دیگر:

استاد: چرا نمی ری دنبال تدریس؟

من: علاقه ندارم.

استاد: ما را ببین. کار واقعی تو همین دانشگاه هاست.

من سعی می کنم دهانم را بسته نگه دارم.


برچسب‌ها: دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/06/30ساعت   توسط ز.د  | 

http://ab-gine.blogfa.com/post/29

و

http://farsi.khamenei.ir/others-note?id=27355

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/20ساعت   توسط ز.د  | 

1-گاهی فکر می کنم واقعا

Those who can, do; those who can't, teach.

2- اگر مجردید و دلتان می خواهد ازدواج کنید، کاری کنید که شاد باشید. همه عاشق شادها هستند.خاصه در این قحطی آدم شاد.دیدم که میگم.

البته که شادی هیچ ربطی به جلفی ندارد.

3- بعضی ها را فقط باید زد.

 


برچسب‌ها: موارد بی فایده
+ نوشته شده در  چهارشنبه 1393/06/19ساعت   توسط ز.د  | 

سفالگر نوشت:

خواستم بگویم "عشق بعد از ازدواج" از ان مغالطه های بزرگ است.
من این چیزها حالیم نمیشود. یک وقتهایی یک اتفاقی میافتد و ادم عاشق میشود. این عشق است. بالا برو پایین بیا. هیچ کاریش نمیشود کرد و قبل و بعد ازدواج هم ندارد. چون اتفاق میافتد و نمیشود به جانش هی ور رفت و برایش قید گذاشت.
این قید" بعد از ازدواج" هیچ دردی را دوا نخواهد کرد چون باز هم ماجرا، ماجرای عشق شیفتگی بیخودی است که میخواهد یک راه توجیه برای هی و هی و هی از عشق حرف زدن پیدا کند. دیده است که عشقهای خام و اتشین گاها چه با زندگی ها میکند، میخواهد هم جلوی ان را بگیرد هم باز از عشق بگوید و از خودش نمیپرسد حالا چه بر سر کسی میاید که این عشق بعد از ازدواج را نداشته باشد. چون باورش نمیشود که بدون این عشق میشود خوشبخت بود.

مسئله اصلا خوبی و بدی عشق نیست. مسئله این است که ادمها کلهم اجمعین، و بقول نویسنده بخصوص ما زنها، مرض عشق شیفتگی گرفته اند. همه ارزو دارند عاشق شوند و یکی عاشقشان شود و هیچ کس حاضر نیست بپذیرد که مگر لزوما همه خیر دیده اند از عشق که تو اینطور پیگیرش شده ای و همه جا دنبالش میگردی؟!
مسئله این است که این اتفاقی که باید گاهی گداهی، کاملا غیرمنتظرانه برای کسی بیفتد، تبدیل شده به انتظار همه از زندگی خودشان و همسرشان و خواستگارشان و دوست پسرشان و ...
این، شدنی، نیست.
این راه، سر به ناکجا دارد.
این انتظار "بای دیفالت" ما ایرانی ها، که یک عشق قلمبه اتشین یک جای زندگی حق من است، یک جور مریضی عمومی است.
و این قبل و بعد از ازدواج ندارد.

و

چرا اطفال نوشت:

اول آمدم بنویسم:

Love is an evolutionary deception

اما دلم گرفت.

بعد آمدم بنویسم دوپامین و اینها.

اما باز دلم گرفت.

بعد آمدم بنویسم

یک قصه بیش نیست غم عشق و هر کسی

این قصه را کند به زبانی روایتی

ور خواهی از روایت من با خبر شوی

برق ستاره ای و شب بی نهایتی

این بار دلم خوشش آمد اما مغزم گفت این چه جور جوابی است. یکی هم که آمده حرف منطقی درست میزند تو احساسی کنی قضیه را و گند به پیام مربوطه بزنی.

بعد آمدم بنویسم

هزارها هنر از عاشقان به عرصه رسد

که کمترین همه جان خویش باختن است.

دلم داشت این بار گریه میکرد زار زار اما مغزم بدون هیچ حرفی وتو کرد قضیه را و سرش را فرو کرد توی مبانی طب کودکان نلسون گرچه فکرش پیش دل بود.

اما اینجا بود، هنگام خواندن درمان FSGS بی درمان، که فهمیدم مشکلم چیست. همه حرفهای بالا به نظرم هم درست بود هم غلط. نوشتنشان ناراحتم می کرد و ننوشتنشان هم. علت این گیج گرفتگی یک چیز بود و آن هم زبان بود. 

یونانی ها در زبانشان سه کلمه داشتند برای عشق که با سوادتر از من ها سه تاشان را و معنی هر یک را می دانند. ما اما به فارسی فکر می کنیم و حرف می زنیم. زبان ما، علی رغم مجهز بودن به گچ و پژ، هر چه در زیبا و مبهم حرف زدن کارآمد است از بیان دقیق مفاهیم قاصر است. استفاده گسترده ادبیات از انواع استعاره و تشبیهات هم این را بدتر کرده است طوری که، خصوصا در مفاهیم محبوب نزد شاعران مثل همین حضرت عشق، آن قدر مفاهیم به هم آمیخته شده اند که یک کلمه عوض یک مفهوم بر مقدار زیادی احساس و اشاره و ایهام لایه لایه و مغشوش دلالت می کند. واضح است که مغز نمی تواند راجع به این بلبشو منطقی حرف بزند.

آنچه ز.د. نکوهشش می کند و به نظر من یک evolutionary deception است برای تضمین بقای نسل و چیزی از جنس هیجان یک چیز است، و آنچه دل مرا به گریه می اندازد و آن را بر بقای خویش مقدم می خواهد چون به وجودش معنا می دهد چیز دیگریست. دعوایی اگر هست سر افتراق ندادن این دو هنگام شنیدن و گفتن است.

ر.ج آدرس:

http://whypeds.blogfa.com/post-50.aspx

 


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در  جمعه 1393/06/14ساعت   توسط ز.د  | 

ترانه ی "عشق" آفاق و رستاک را دوست دارم، آنقدر دوست دارم که می توانم حس کنم منتظر یه دختر با موهای سیاهم یا مثلا جو بگیردم و به خاطر کسی سیگار را ترک کنم، بی آنکه سیگاری باشم. شب که از روی شبکه ها مثل جوی های آب می پرم و می گذرم، روی یک صحنه عاشقانه می ایستم. مرد می گوید اگر زانو بزنم این امکان هست که به ازدواج با من فکر کنید و زن بزرگترین لبخند دنیا را می زند. من هم دارم لبخند می زنم. چقدر فیلم عاشقانه دوست دارم. اصلا چقدر عشق دوست دارم.

خیلی می گذرد تا خودم را جمع کنم و بیایم اینجا که بگویم راستش این همه فکر و ذکر و نقش عشق مثل قند است، مثل شکر. کم اش خوب است. می زنی به چای زندگی و بعد باید بروی سرکار و ظهر، نهار بخوری و شب، شام و باز گاهی شاید کمی شیرینی هوس کنی و باید حواست باشد اصلا برای سلامتی خوب نیست.

اما اگر گیر بدهی، دیابت می گیری. من از این دیابتی ها زیاد دیده ام. آدمهایی که بند کرده اند به عشق. خوب است آدم گه گاه عاشق چیزی یا کسی بشود. عاشق رشته اش، دختر همسایه اش، پسر هم کلاس اش، عاشق آش رشته، عاشق پیرهنی که مامانش برایش دوخته...

ولی نمی شود هی بند کرد به عشق. نمی شود بخواهی همه اش عاشق همه چیز و همه کس باشی. به نظرم ما گول خورده ایم. همان طور که پای تبلیغات شکلاتها و بستنی ها گول می خوریم و به شیرینی معتاد می شویم. بعد ازدواج نمی کنیم که عاشق نیستم. ازدواج می کنیم با معشوقمان و بعد هیچ فکری نداریم که حالا زندگی با عشق یعنی چه،اصلا زندگی یعنی چه؟ ازدواج می کنیم و وسواس عشق می گیریم و هی ناله که همسرم را دوست دارم اما عاشقش نیستم...هی خمار عشق، چه باشد، چه نباشد.

باید بس کنیم. مخصوصا زنها. زنها در حالت پیش فرض شان، به حد کافی عاشق یک عالمه شی و شخص اند. بعد می روند عاشق یک مردهایی می شوند. بعد خمار می شوند.زندگی شان را دود می کنند.

گاهی می آیند پیش رفیقی که من باشم جگر می سوزانند. من هم می گویمشان که اگر طرفت آدم است،برو  یک جوری بگویش بیا به ازدواج با هم فکر کنیم.  عرضه داری یک زندگی بساز، نه که گند بزنی به زندگی خودت و او و روحتان .

آن بار که دوست عاشق بود و می دانست عاشق آدم چرندی شده،گفتمش برو سرت را گرم کن.تمرکز که برود عشق می رود.برو زندگی کن. گفتم اصلا زن بی خود می کند عاشق شود.مرض قند بگیرد، کور شود با مغز برود توی لجن یا اگر مثل تو قوی بود و کور نشد پای قلبش را ببرد، هی بشلد.گفتم گول خورده ای. عشق نه خوب است، نه خوش. مثل شکر است .گاهی بزنی به چای کار، درس، زندگی، آدمها...چای را سر بکشی بروی پی زندگی ات. اما اصلا برای سلامتی خوب نیست،


برچسب‌ها: عشق
+ نوشته شده در  شنبه 1393/06/08ساعت   توسط ز.د  |