فلسفه و علوم اجتماعی
چرا آدمی باید بنویسد، وقتی که توانسته ننویسد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۸ساعت   توسط ز.د  | 

یا

 پس تشکل های زنان چه می کنند؟

یا

چه کسی نگران جمعیت است؟ چه کسی واقعا می خواهد کاری کند؟

خانم تازه از استرالیا آمده است. دو بچه دارد. تعریف می کند که اصلا بنا نداشتند بچه دار شوند اما از بس خانواده های پر از بچه را دیدند، از بس دوستان خارجی شان زاییدند، آنها هم هوس کردند.

پسرش را آنجا به دنیا آورد. خاطره زایمانش را طوری تعریف می کند انگار ملکه انگلستان بوده: «احترام و احترام، اینکه برای سونوگرافی اش هم دکتر زن خواسته و آنها پذیرفته اند، پرستاری که فقط به او روحیه داده و حتی دستش هم به او نخورده است و اینکه پس از زایمانش آنقدر خوشحال بوده که شوهرش به او حسادت می کرده است.»

مادرهای جمع خیره به او نگاه می کنند و آه می کشند.

بعد می گوید که چقدر بچه داری آسان بوده، همه جا برای عبور و مرور با کالسکه مناسب است، می گوید یادش نیست یک روز هم به خاطر دردسر بچه کوچک داشتن خانه مانده باشد یا کاری نکرده یا جایی نرفته. می گوید بچه دارها در عیش مدام بوده اند.

آنقدر به او خوش می گذرد که باز تصمیم می گیرند بچه بیاورند ولی مجبور می شوند برگردند.

از اینجای قصه صورتش سرخ می شود، سیاه می شود. با بدبختی دکتر سونوگرافی زن پیدا می کند که همان روز نمی آید. در مملکت مسلمین اعتراض می کند، چقدر دعوایش کرده اند و گفته اند معلوم نیست خودش چه دردی دارد!!

زنها در زایشگاه مثل جنازه های در غسال خانه اند. پرستار مدام چکشان می کند. وسط جمع همه کارهای خصوصی انجام میشود. ماما روی شکم مادر می افتد و شی زاید(بچه) را با فشار بیرون می فرستد. در اتاق باز بوده و آدم ها رد می شده اند و اصلا هم مهم نبوده که اینها دیده می شوند، چقدر با او بداخلاقی شده، چقدر مثل یک مجرم، مثل یک آشغال، بعد دوباره و سه باره با غیظ می گوید مثل یک جنازه که هیچ اختیاری ندارد، هیچ.

مادرهای جمع شروع می کنند به اضافه کردن خاطراتشان.با خشم.

میگوید که اینجا یکی دوبار سعی کرد مثل استرالیا بچه را بردارد و بزند بیرون. بچه از کالسکه افتاد. پله ها، راه ها، غرهای مردم و هیچ کس کمک مادر نمی کند. می گوید خانه نشین شده، حس افسردگی دارد...

می گوید دیگر حاضر نیست اینجا بچه بیاورد.

بعد همه شان با شفقت به من نگاه می کنند و می گویند: اما تو نترس. خدا بزرگه.

***

هم چنین بخوانید از

http://deevarha.blogfa.com/post/51

و

http://tarjomaan.com/vdcf.ydeiw6d0jgiaw.html

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۴ساعت   توسط ز.د  | 

 

http://deevarha.blogfa.com/post/50

 

و

http://tarjomaan.com/vdcf.ydeiw6d0jgiaw.html

+ نوشته شده در  شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۱۲ساعت   توسط ز.د  | 

من در هجده سالگی گواهینامه گرفتم. کمی رانندگی کردم. بعد فاصله ای افتاد و بازآموزی رفتم و فاصله ای افتاد و ...

واقعیت این بود که در آن زمان من نه نیاز به رانندگی داشتم، نه علاقه و نه امکانش را. اما ملت می گفتند لازم است و من رفتم.

حالا بعد از سال ها نیاز به رانندگی پیدا کرده ام و باز باید آموزش ببینم.

یک مرز باریک وجود دارد میان  دودسته:

1-اموری که باید از قبل به آنها مجهز شوی تا به وقتش درنمانی، مثل مهارت های ارتباطی.

اینها مثل اسلحه ای هستند که اگر به موقع به آن مجهز نشوی، دیگر در میدان جنگ نمی توان چاره ای یافت.

2-اموری که تا لازم نشده اند، به سراغشان رفتن فایده ندارد. مثل کلاس زبان های بی خودی که ملت هی از بچگی می روند. غالبا ما در این امور بیشتر عجله می کنیم و وقت و هزینه و جانمان را صرف می کنیم .بعد یا هرگز از سرمایه گذاری مان استفاده نمی کنیم یا ناچار می شویم دوباره زمان و هزینه و جانی صرف کسب آن در زمان مناسب کنیم.

به نظر می رسد جامعه ما خیلی دچار این حرص تجهیز عجولانه در حوزه آموزش است و البته تاخیر خوش حالانه در حوزه مهارت های لازم برای زندگی هر آدمیزاده ای.

خدایا تمیز زمان مناسب برای هر کار را به ما عطا فرما. آمین.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۸ساعت   توسط ز.د  | 

آیا این کتاب های فارسی بود که مرا با ادبیات آشنا کرد؟

هرگز!

واقعیت این است که این بهروز بقایی بود که مرا به ادبیات علاقمند کرد. منصفانه نیست که اصلا اسم آثار او در این حوزه را یادم نیست.

اما یادم هست که نقالی های او و دختر نوجوانی که به او می گفت دایی، حوصله من و شاهنامه را آشتی داد. یا سریالی که اصلا یادم نیست به او چه ربطی داشت، با بازیگری یوسف تیموری، به من آموخت باید از ادبیات فارسی، حرف زدن را یاد بگیرم.

یا دنیای شیرین که اهمیت نوشتن را آموخت. نوشتن به مثابه آیین نسل ما.

یادم هست در مجموعه هایی با حضور یک مهتاب خانم -که حتی فامیلی اش را نمی دانم- یک عالمه شعر و متن درست می شنیدم.

در تله تئاترهایی از او با عرفا و شاعران ایرانی آشنا می شدم. هنوز تصویر بایزید را که پسرکی بازی می کرد یادم هست. این اولین ملاقات من با بایزید بود و البته آموزنده ترینش برای یک نوجوان ایرانی .

و بسیار  و بسیار و بسیار

چه شد که اینها یادم آمد؟

خیلی اتفاقی. تلویزیون را روشن کردم و خندوانه بود و ناگهان بهروز بقایی که معلم ادبیات من بود، بیش از هر کسی.

کاش می شداین تشکر را دست به دست بچرخانید و برسانید به او، به کسی که به نسل من بسیار از فرهنگ، زبان، سخن، تاریخ و هویت ایرانی آموخت.

به کسی که دانشگاهی نبود.

به کسی که هیچ یک از عموها و خاله های فعلی و یا مجری های هیجان زده نوجوان جایش را نگرفتند و من به این سبب برای فرزندانم متاسفم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳۹۴/۰۲/۰۱ساعت   توسط ز.د  | 

 شاهنامه نویسی در غرب، فلسفه غرب خواندن در ایران

فرض کنید فردی اروپایی در رشته زبان و ادبیات فارسی تحصیل کند و آنقدر خبره شود که بتواند فی المثل حافظ و سعدی و فردوسی را به خوبی بخواند و تفسیر و تدریس کند. با این حال کسی از او توقع ندارد غزل بسراید یا اگر سرود، آثار او به زیبایی آثار شعرای ایرانی باشد. در حقیقت همواره این پیش فرض وجود دارد که او بهتر از شعرای فارسی- زبان مادرزاد نخواهد بود. به این ترتیب در بهترین حالت می کوشد از ما تقلید کند. اساسا قرار نیست او چیزی در زبان فارسی تولید کند. زیرا اصالت وی در امانت داری او خواهد بود.

سال ها است فلسفه غرب در ایران تدریس و تحصیل می شود. در ابتدا  به نظر می رسید صرف مطلع شدن از اندیشه غربیان هدف این رشته است و قرار نیست اتفاق دیگری بیفتد. به این ترتیب فلسفه غرب درست مثل زبان فارسی در غرب خوانده می شد. تالیفات و نوآوری های این حوزه نیز منحصر به معرفی بخش های شناخته نشده ی این حوزه به اهالی فلسفه در ایران بود.

 اگر فلسفه ی غرب، صرفا جهت اطلاع تحصیل می شد، به جاست بپرسیم پس فلسفه ی خود "ما" چیست؟ برای سالها فلسفه اسلامی، فلسفه ما بود و هست. اما به تدریج در برخی مسائل به نظر می رسید فلسفه ی اسلامی  امکان یا تمایل به ورود نمی یابد. به این ترتیب مسائلی نیندیشیده باقی مانده است. از سوی دیگر برای افرادی ممکن است اندیشیدن به شیوه فلسفه غربی آسانتر یا بهتر یا کارآتر از فلسفه اسلامی به نظر برسد. پس چرا نباید به آن شیوه اندیشید؟ اگر کسی بخواهد به سیاق فلسفه غربی بیاندیشد، چه ایرادی دارد؟ شاید برخی از مسائل موجود در حوزه فلسفه در ایران از این بلاتکلیفی نشات می گیرد.

 اهالی فلسفه اسلامی تلویحا یا تصریحا اندیشیدن به شیوه ی فلسفه غربی را درست نمی دانند و چه بسا آن را راهی آسان برای ناآموختگان فلسفه راستین تلقی می کنند. در عین حال ایشان در برعهده گرفتن مسائل جدید تعلل می ورزند و به نظر می رسد هنوز نمی دانند اجازه دارند از سنت موجود فراتر روند یا خیر. به این ترتیب فلسفه اسلامی به نوعی در میان وفاداری به گذشته و تعهد به زمان حاضر سرگردان است.

از سوی دیگر برخی از اهالی فلسفه غرب، آگاهانه یا ناخودآگاه به امکان نوآوری در این حوزه باور ندارند. ایشان نگهبانان معبد مقدس ارجاع هستند و استدلالشان شبیه به این سخن است که آیا یک غربی می تواند به صرف مطالعاتش در زبان فارسی، اشعاری در حد و اندازه ی  شاهنامه، اخوان ثالث یا سهراب سپهری بسراید؟ آیا چنین خواستی متناقض نیست؟ آیا می توان به چنین ادعایی روی خوش نشان داد؟

در عین حال برخی دیگر به دلیل مسائل بر زمین مانده، علاقه یا مهارت بیشتر در فلسفه غرب و احساس نیاز به نوآوری یا شجاعت مایلند ذیل این سنت خارجی در ایران تفلسف کنند. اینجاست که بیشترین حد تناقض خود را نشان می دهد. گروه های مرجعی که باید این آثار را بررسی  و تایید کنند، باز هم شجاعت چندانی ندارند. آنها اغلب به مجلات و اندیشمندان غربی نگاه می کنند تا از ایشان کسب تکلیف کنند که آیا فلان اندیشه در خور تامل است یا نه؟ از این روست که مجلات فارسی و بزرگان فلسفه در ایران بدوا متفکران را تشویق نمی کنند. ولی اگر نویسنده ای در مجله یا محفلی غربی تایید و تحسین شد، به تاسی از آن مراجع به اندیشه نو خوشامد می گویند.  در غیر این صورت بزرگان و متولیان فلسفه غرب به صور مختلف مانع نوآوری و خلاقیت و از همه بدتر نظریه پردازی در این رشته می شوند. به این ترتیب اهالی علاقمند به نوآوری در فلسفه غرب از اینجا رانده و از آنجا مانده اند. زیرا در موارد بسیاری آنچه ایشان درباب مسائل ایرانی با روش غربی می گویند، نمی تواند نظر اهالی فلسفه غربی را جلب کند.

آنچه هراز گاهی تحت عنوان تقلب و عدم صداقت مطرح می شود، یک ریشه در این وضع متناقض دارد. اصالت یک فیلسوف ایرانی در فلسفه ورزی به سیاق غربی مفهوم عجیب و غریبی است. این تناقض ذاتی فلسفه غرب-ورزیدن در ایران نتایج بسیاری دارد: بسیاری از افراد علاقمند به این گونه تفلسف، همواره  با احتیاط به آموزگاری و انتقال فلسفه غرب "واقعی و اصیل" ، بسنده می کنند. عده دیگری که مایلند جلوتر بروند می کوشند با استفاده از نقاب اصطلاحات فلسفه اسلامی، راهی پیدا کنند تا تفکر جدیدشان دیده شود و عده ای دیگر نیز به سراغ شیوه ای می روند که در عمل از سوی اهالی فلسفه غرب تشویق می شود. یعنی اخذ اعتبار از خود غربیان. این شیوه نیز چنان که گفتیم مشکلات خاص خود را دارد.

 در موارد بسیاری که مسئله، عمیقا ایرانی است، مراجع فلسفه غرب تخصص لازم را ندارند و اساتید و مجلات معتبر و حرفه ای، از ردّ و تایید این مطالب خودداری می کنند. برای کسی که می داند در ایران دیده نخواهد شد و به رسمیت شناخته نخواهد شد؛ مگر آنکه تایید یک غربی را با خود بیاورد، راه های وسوسه کننده دیگری وجود دارند: چنگ زدن به تاییدات نامعتبر که به صرف اخذ هزینه، هر چیزی را چاپ می کنند و جعل یک تایید. اینکه تایید خریدنی چقدر شرافتمندانه تر از جعل  تایید است، در خور تامل است.

مجموعه این مسائل زیربنایی منجر به اخذ تصمیمات و وضع قوانینی به همین اندازه مشکل ساز می شود. قوانینی که بقا و ارتقای حیات علمی اساتید و دانشجویان تحصیلات تکمیلی را منوط به ورود به عرصه بلاخیز مجلات داخلی و خارجی می کند، یکی از این شرایط است. به خصوص که این قوانین به مجلات یا سایر مراجع اعتبار بخش علمی – اگر بتوان چنین مراجعی برای فلسفه در ایران فرض کرد!- سامان نمی دهد.

البته به فرض محال که خردمندی بکوشد این قواعد را اصلاح کند، بازهم مشکل حل نمی شود. پویایی و زندگی در عرصه علمی و به خصوص فلسفه در گرو آن است که اهالی آن از فرصت سخن گفتن، شنیده شدن، نقد، ردّ و تایید بهره مند باشند و مادام که این فرصت به کسی جز با تاییدیه ی غربی داده نشود، ماجرا به همین منوال ادامه خواهد یافت. به این ترتیب در نهایت این بزرگترهای فلسفه هستند که راه چندانی برای درستکاری فرزندان علمی شان نگشوده اند و لذا بخشی از گناه کوچکترها را بر گردن دارند.

********

این را برای جایی نوشته بودم. آنقدر توضیح واضحات خواستند که گفتم در رسانه خودم بگذارمش راحتتر است.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۴/۰۱/۲۸ساعت   توسط ز.د  | 

 

http://senobari.blogfa.com/post/637

در ادامه باید عرض کنم

اگر این امر، من جمیع الجهات پسندیده است آقایان باید حتما و علنا اقدام کنند و تبعات آن را بپذیرند و همسر گمراه اول را رها کنند

و اگر به هر دلیل پسندیده نیست،حرفش هم پسندیده نیست.

خدا عقل دهاد.آمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۲۴ساعت   توسط ز.د  | 

نه که من طرفدار مهران مدیری باشم یا این مجموعه طنزش.

ولی این اتفاقات اخیر سبب شده شیطانی در وجودم به این صرافت افتد که دعوت کنیم از همه تا خاطرات بیمارستانی و پزشکی شان را بنویسند که یکی داستان است پر آب چشم.

این ماجرا بسیاری چیزها را روشن می کند از جمله این که کسی هرگز نگران توهین به دهاتی ها در هیچ مجموعه _و نیز این مجموعه_نبوده و نیست و مگر کسی که تریبون یا پول یا قدرت ندارد،اساسا داخل آدم است که ما نگران شخصیت و عزتش باشیم؟

فاعتبروا ای آنان که هی در مدح تحصیل و علم گفته اید و گفته ایم.

دانشگاه به ما چه داده است؟

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۳۹۴/۰۱/۱۶ساعت   توسط ز.د  | 

بچه که بودم فکر می کردم مامان خیلی قوی است.

او هر لکه ای را پاک می کرد، هر لباس کثیفی را می توانست مثل روز اولش کند، می توانست هر اندازه بی نظمی را جمع و جور کند...

من سال ها منتظر زمانی بودم که مثل مامان، قوی شوم.

اما نمی شدم، و باز منتظر آن سن و سال قوی شدن بودم.

***

امروز افتاده بودم به جان لکه ای که از همان اول آمدن ما بود. هزار بار پاکش کرده بودم، اما تمیز نمی شد. بعد اسکاچ را برداشتم. بعد سیم را و هی ادامه دادم و ادامه دادم و... پاک شد.

ناگهان اتفاق افتاد.

مامان قوی نبود. فقط ادامه می داد. او به چنگ زدن ادامه می داد، به پاک کردن، به جمع کردن، به زندگی با بابا، به تربیت ما، به تذکر دادن، به اتو زدن، به مراقبت از خانم ها، به مهمانی دادن ...

هیچ کدام آن کارها یک باره انجام نمی شد. ولی او ادامه می داد؛ آن قدر که اتفاق درست بیافتد.

اما من همه اش فکر می کردم اگر قوی تر باشم از پس کارها برمی آیم. با یک بار تلاش و نهایتا دوسه بار تکرار. نمی شد و ناامید می شدم. فکر می کردم قوی نیستم.

باید بروم آن ترانه رضا یزدانی را پیدا کنم و روزی سه بار گوش بدهم: ادامه بده؛ تو فقط ادامه بده.

قوی بودن  وجود ندارد!

 

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۲/۲۲ساعت   توسط ز.د  | 

خمینی برای ما دروازه ورود به دنیای جدیدمان بود. آگاهی ما با خمینی و از خمینی شروع شده بود. ما قادر نیستیم این آگاهی را دور بزنیم و به دوران پیشا خمینی بازگردیم. همان طور که قادر نیستیم این آگاهی را یکباره منهدم کنیم و قدم به دوران پساخمینی بگذاریم. البته میشود که ما به این آگاهی پشت کنیم، میشود برگردیم به سطحی که هنوز خمینی را کشف نکرده بودیم و دلمان را خوش کنیم به زیستن در همان سطح. اما نمیتوانیم رابطه مان با او را منهدم کنیم. رابطه ای که برای مدت مدید قوام مان را درون آن جستیم. باید برای زینب بگویم که چه قدر دلم میخواست و میخواهد این راه را ادامه بدهم، این جهانی را که او گشوده است بزرگتر کنم.  بگویم چه طور همه ناکامی های سیاسی و اجتماعی  که درون همین جمهوری اسلامی تجربه کردم، من را بیشتر و بیشتر به مرکزی نزدیک کرد که او از آن سخن میگفت:

و جاء من اقصی المدینه رجل یسعی، قال یا قوم اتبعوا المرسلین.

و از دورترین گوشه شهر، مردی دوان دوان آمد، گفت ای مردم، پیامبران را پیروی کنید.

از

http://deevarha.blogfa.com/post/42

+ نوشته شده در  جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۷ساعت   توسط ز.د  |