فلسفه و علوم اجتماعی

پس از ماجرای غم انگیز اخیر  فلسفه، متوجه یک نکته وحشتناک شدم: من زیاد تعجب نکرده بودم. زیاد عصبانی نبودم.کرخت شده بودم.

من این طوری نبودم. از کی اینطور شدم؟

شاید همین دوسه سال اخیر. برای مجوز دفاع باید دو مقاله، یک ISIو یک علمی پژوهشی چاپ می کردیم. من سعی کردم ISIچاپ کنم ولی به کمک احتیاج داشتم و وقت که دریغ می شد.

 پس از مشورت با دوستان و اساتید به بلاهت من بسیار خنده شد: «مقالهISI واقعی؟خیلی از اساتید هم ندارند. انگلیسی باشد، کافیه.» گرچه حس خوبی نداشتم، اما خود مسئولین هم تصدیق کردند.

تا امروز تلاش من برای چاپ مقاله انگلیسی در مجلات معتبر داخلی هنوز ادامه دارد!یعنی هنوز جواب نداده اند.

و اما خارجی ها. پس از تلاش های ناکام و کمک خواستن از اساتید خارجی و ایمیلی که بی خود و بی جهت وقت می گذارند، فهمیدم زمان زیادی برای آموختن، نوشتن و چاپ مقاله انگلیسی حسابی نیاز دارم. دانشگاه بچه ها را به طور تصاعدی و با رقم های میلیونی جریمه می کرد.

پس از مشورت با اهل فن و اساتید و حتی مسئولین پژوهشی به بلاهت من بسیار خنده شد:«بفرست به پولی ها. معتبر نیست اما انگلیسی که هست.» شرف من که تا اینجا کوتاه آمده بود، دچار احساسات ملّی گرایانه شد.

با چند دانشجوی دیگر نامه نگاری را شروع کردیم، گفتگوی چهره به چهره، امضا جمع کردن و...قانون برای ورودی های جدیدتر تغییر کرد و گویا ضرورت مقاله انگلیسی حذف شد.خب ما چه باید می کردیم؟« بفرست به پولی ها. معتبر نیست اما انگلیسی که هست»

به مسئول محترم گفتم که اگر این قانون غلط است، برای همه غلط است. به بلاهت من خندید: «واقعا فکر می کردی شما هم مشمولش می شوید؟ اگر کمک مالی نیاز داری بگو تا راهنماییت کنم.»

من یک انقلابی درستکار نبودم، من یک گدای ابله بودم.

و اما مقاله علمی پژوهشی:

من مقاله ای را هم زمان به دو مجله نمی فرستم. در این زمینه هنوز به بلاهت من خنده می شود. استاد می گوید:«وقتی آنها به تعهد پاسخگویی شان در قبال تو پایبند نیستند، تو هم در قبال آنها تعهدی نداری.»

مجلات پس از ماه ها و احیانا بیش از یک سال اگر جواب می دادند، جواب های بی سرو تهی می دادند: «موضوعتان به ما ربط ندارد.(فهم این چقدر زمان لازم دارد؟ یا مشکل بعدی) داور نداریم. ما درباره فلانی مقاله چاپ نمی کنیم. نویسنده در نوشته غایب است. ارجاعات کافی نیست، از خودت درآورده ای...»

پس از مشورت با اهالی صنف به بلاهت من و تلاش هایم در جهت اصلاح مقالات بسیار خنده شد:« قلقش دستت نیست. سیستم التماس هم زمان میبرد. هی باید زنگشان بزنی التماسشان کنی. چون وقتی نمونده یا یه پارتی پیدا کن یا اگراستادت اهل همکاریه، بده ببره تو مجله خودش، چاپ کند. »

این فقط یکی از راه های تبدیل فضیلت به بلاهت است. این همه فقط ناظر به یک قانون دو خطی برای گرفتن مجوز دفاع.

وارد خاطرات دیگر تحصیلی، مصاحبه های شغلی، روش های موفق و مطمئن بورسیه شدن (در همه دولتها)، پرسش های گزینشی که شما را وادار به دروغ یا انصراف می کند ...نشویم.

وقتی قانونی ناممکن می گذاریم، وقتی راه های قانونی عمل کردن مسدود است، وقتی خود بزرگترهایی که قانون را نوشته اند، به طور نمادین هم انجامش نداده اند، وقتی آدمهایی که سعی می کنند درستکار باشند، ابله هایی می شوند که به هیچ جا نمی رسند و حتی مجازات می شوند، وقتی سیستم موارد متعددی از افراد غیر درستکار یا سطح پایین را ارتقا می دهد، وقتی صاف تو را مواخذه میکنند که چرا حقیقت را می گویی...برای چه باید از این نتایج تعجب کنیم؟

گذشته از قوانین، برخی مفاهیم درست و نادرست هم مرز روشنی ندارند: خفت کشیدن و پیگیری، یادآوری و پارتی بازی، رعایت اقتضائات محیط و ریا و نفاق، توانمندی اداری و آویزان شدن، تحقیق و تجسس....

بدیهی است من همه ی رشد یافتگان در دانشگاه، همه ی مقاله دارها، همه ی موفق ها را نادرست نمی دانم. ولی از درستکاران چه می ماند؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1393/09/04ساعت   توسط ز.د  | 

یکی از برنامه های اعلام شده در هفته ی بسیج:

تجلیل از شهدای شهرستانی!


برچسب‌ها: فرهنگ نقد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/09/02ساعت   توسط ز.د  | 

آقا دارد به سمت من می آید. میانسال است و ظاهر زحمتکشی دارد.

یک دستش کمی به عقب مایل است، انگار که قایمش کرده.

مستقیم به سمت من می آید.

یک لحظه پلاستیک را در دستش تشخیص می دهم.

یک  ثانیه تا دیدن محتویات پلاستیک طول می کشد،  یک ثانیه که قلب من ضربانش چندبرابر می شود، می خواهم چادرم را روی صورتم بکشم و نمی توانم، می خواهم مسیرم را عوض کنم و نمی توانم، در یک ثانیه صورت عزیزانم را می بینم، به همسر فکر می کنم،به آینده ای بدون چهره، می ترسم،می ترسم،من ترسو نیستم،ولی خیلی می ترسم.

مرد جلو می آید و داخل پلاستیکش را می بینم و رد می شود ؛

چند ساعت طول می کشد که دلم قرار بگیرد.


*روضه که می روید لطفا به قربانیان اسیدپاشی دعا کنید. به پلیس ها دعا کنید . به همه زنها دعا کنید.به همه آدم ها دعا کنید.



برچسب‌ها: زن, فرهنگ نقد
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/08/18ساعت   توسط ز.د  | 

1-   نگران ما نباشید. ما به ترس عادت داریم. به ترس از صبح، خلوتی ظهر یا شلوغی شب، ترس از پیاده یا سواره بودن یا مترو، ترس از چادری که کشیده شود یا کم حجابی، ترس از حرفها یا دستها یا تنه ها، ترس از ماشین های شیک یا موتورها، و ترس  و خاطره های ترس. به این هم عادت می کنیم.

2-   اما مردها را دریابید. آنها عادت ندارند. پدرها می ترسند. شوهرها، برادرها، پسرها. خب راستش این یکی واقعا فرق دارد. آنها می دانند زن های زندگی شان پر از خاطرات بد و ردّهای نامحرم اند؛ اما خدا را شکر، اغلب این خاطره ها نامرئی است. زنها تا جایی که بتوانند پنهانش می کنند و زندگی ادامه می یابد.

اما اسید چیز دیگری است: یک صورت پر از زخم. بچه ها دیگر به سمت مادرشان می دوند؟ پدرها عروسی دختر را می بینند؟ برادرها می توانند نگاهش کنند؟ شوهرها چه کنند؟ چه می توانند بکنند؟

مردها ترسیده و عصبانی اند. بماند که دل مادر قصه ی دیگری دارد.

3- بدین وسیله از فرمانداری محترم اصفهان تشکر می کنم  که هی تهدید برای ما در شبکه اصفهان زیرنویس می کنند و به ما درباره عواقب هر اعتراض و تجمعی هشدار می دهند .

3-   بازخواني مصاحبه‌هاي مسئولان نيروي انتظامي به روشني نشان مي‌دهد که آنان تنها زماني مردم را در جريان قتل، کودک ربايي و تعرضهاي سريالي قرار مي‌دهند که مجرم را «دستگير» کرده باشند و ظاهرا دستگيري متهم را از به حداقل رساندن تعداد قربانيان مهمتر مي‌شمارند.(منبع: http://www.tabnak.ir/fa/news/13935 و هم چنین  www.tabnak.ir/fa/news/9790 و مقالات مرتبط)

آقای مطهری هزارسال پیش مجموعه مقالاتی نوشت که بی خود و بی جهت بود.

4-    این زنها قربانی مسائل شخصی شده اند. یکی شان مطلقه بوده است. آن یکی هم انگار ...

مثل  تجاوزها، صاف بگویید که تقصیر خود زنها بوده است!

5-   نمی دانم چرا امام علی (ع) تکذیب نمی کرد، ماست مالی نمی کرد، الکی نمی گفت متهم را گرفته، خلا قانونی هست، نیست،...خودش به مردم اش می گفت که کجا خلخال از پای زن یهودی کشیده اند و می گفت بر این مصیبت باید جان داد.

****

اصفهان، کوبانی، دانشجویان مفقود در مکزیک، بوکوحرام، افغانستان، فلسطین...برای فرج دعا کنیم.

 


برچسب‌ها: زن, فرهنگ نقد
+ نوشته شده در  شنبه 1393/08/03ساعت   توسط ز.د  | 

آدم باید گاهی برود؛

شاید اتفاق جدیدی بیافتد،

شاید ...

آدم باید حداقل کمی برود،

شاید کسی دل تنگ آدم شود.

می خواهم کمی بروم.

در پناه خدا باشید.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/21ساعت   توسط ز.د  | 

استدلال شما ضعیف است.

ادعای شما بدین معناست که...

منظورت از این جمله چیست؟

***

نه! خبری از چنین حرف هایی نیست. چه مقاله بدهی و چه در جلسه دفاع باشی، همیشه حرف این است که:

ارجاع هایت زیادی کم یا زیادی زیاد است، معادل انگلیسی این کلمه را بنویس،سابژکتیو بهتر است یا سوبژکتیو و یک عالمه کلمه مترادف با کلمات تو که به نظر آنها بهتر است.

حرف چندانی درباره ی محتوا نیست.

این بود آرمان های و امید های ما به اهل فلسفه؟ این ابناء الدلیل؟


برچسب‌ها: فلسفه, دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1393/07/14ساعت   توسط ز.د  | 

نباید باورت بشود.

هر چقدر هم طرفت روشنفکر بود و تو فراجنسیتی رفتار کردی و اصلا مردانه بودی، باز نباید باورت بشود که او یادش رفته.

البته باید سعیت را بکنی تا این اتفاق کمتر رخ بدهد و دیرتر. اما یک گوشه ذهنت احتمالش را نگه دار تا شوکه نشوی.

چون عاقبت یک روز که خیلی معقول و مردانه مثل همیشه هستی، آقای روشنفکر به تو می گوید که آن کارت یا مثلا طرحت یا فلان نوشته ات زنانه بوده و این یک فحش است.


برچسب‌ها: دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  شنبه 1393/07/12ساعت   توسط ز.د  | 

می خواهم تمام شود.

ولی به روز بعد از تمام شدن دانشگاه که فکر می کنم، کرخت می شوم.

بر سر آرزوهایم چه آمده و شوقم و امیدم؟

قاصدکی از جلویم می گذرد. دلخوش می شوم که خبر خوشی در راه است. امیدی هست.

فکر می کنم چرا دانشگاه قد یک قاصدک هم عرضه نداشت؟

یا از آن طرف

دانشگاه چه طور از پس منهدم کردن امیدها و انرژی های این همه جوان برمی آید؟چه تحویل می گیرد و چه پس می دهد؟


برچسب‌ها: دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/07/06ساعت   توسط ز.د  | 

استاد:این چند صفحه ارجاع نداره.

من: تحلیل بنده است.

استاد می خندد: شما آخه مگه..؟ ببر ارجاعاتش را درست کن.

چندی بعد:

استاد:مقاله ات خوبه .ولی نویسنده در آن کمرنگه.

من: ترسیدم بگید چرا ارجاع نداره.

استاد: نه. شما دیگه در مرحله ای هستی که انتظار میره نظر بدهی.

یک هفته بعد:

استاد: جسارتت قابل تحسینه ولی درست نیست...کارت، احساساتیه...چرا گفتی این جالبه؟ چرا اون را گفتی قوی تره؟...

من: شما فرمودید.

استاد: بله ولی بالاخره باید اینا را اصلاح کنی.

یک روز دیگر دیگر:

استاد: چرا نمی ری دنبال تدریس؟

من: علاقه ندارم.

استاد: ما را ببین. کار واقعی تو همین دانشگاه هاست.

من سعی می کنم دهانم را بسته نگه دارم.


برچسب‌ها: دانشگاه ایرانی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1393/06/30ساعت   توسط ز.د  | 

http://ab-gine.blogfa.com/post/29

و

http://farsi.khamenei.ir/others-note?id=27355

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1393/06/20ساعت   توسط ز.د  |